عشق و دوستی | |||||||||||||||||||
مرکز آموزشی نرم افزار ها به زبان پارسی
v امروز : 26 بازدید v دیروز : 5 بازدید v کل بازدیدها : 118859 بازدید
پیامکهای توپ توپ البوم عکس داستان های کوتاه آموزش عکس های مهناز افشار مصاحبه بابهترین بازیگران ایرانی حوادث اسفند 1387 فروردین 1388 تادوست داشتن است چراعشق؟؟ حتما ببینید جدول لیگ برتر تا هفته هشتم اخبار پرسپولیس در آستانه دربی گلزنان لیگ تاهفته هشتم شهریور 1387 دنیای عکس دختر!!!بیاتوکیف میکنی شب اول عروسی خودارضایی در جوانان تجربه های نامزدی 10کلمه جدید برای جذب زنان آموزش روابط زناشویی زن چیست؟/ خصوصیات پسرها از14سالگی تا 28سالگی درباره دلنوازان شباهت دختر وپسرهای ایرونی(جالب) دردستشویی با موبایل حرف نزن... عکس از پارتیهای دخترانه کدچت برای وبلاگ
|
به دنبال شوهر دراولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بیعیب او را نمایش میداد، به من نگاه میکرد. او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا میتوانم تو را در آغوش بگیرم؟" پاسخ دادم: "البته که میتوانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟" به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم." پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزهای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید. به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یکی دارم." پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یک کافه گلاسه سهیم شدیم، ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را ترک میکردیم، او در طول یکسال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که میرفت، دوست پیدا میکرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او مینمودند، لذت میبرد، او اینگونه زندگی میکرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد، وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شدهاش، آماده میکرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر میخواهم، من بسیار وحشتزده شدهام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها چیزی را که میدانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و آغاز کرد: "ما بازی را متوقف نمیکنیم چون که پیر شدهایم، ما پیر میشویم زیرا که از بازی دست میکشیم، تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا کنید." "ما عادت کردیم که رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست میدهیم، میمیریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه میزنند که مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد، اگر من که هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یکسال در تخت خواب و بدون هیچ کار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هرکسی میتواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد کردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است." "متأسف نباشید، یک فرد سالخورده معمولاً برای کارهایی که انجام داده تأسف نمیخورد، که برای کارهایی که انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت کرد که سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم. در انتهای سال، رز دانشگاهی را که سالها قبل آغاز کرده بود، به اتمام رساند، یک هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت کرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند، به احترام خانمی شگفتانگیز که با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد که هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که میتوانید باشید، دیر نیست. نویسنده : وحید ثابت پور
زن بی زن :زنو میخوای چکار راستش نمیدونم ما بچه به قول شما سوسول ها! هم چرا ماه رمضان آدم می شویم! برای همین هفته پیش ننوشتم. یعنی نشد که بشه! اما یه اتفاقی ایندفعه برای خودم افتاد که ان شالله برای هیچ کدومتون نیوفته! درسته که دفعه قبل جریان یونولیت و گفتم و بی محلی خودم و به اون جنس مخالف! اما اینطوری ها هم نیست . ما هم دل داریم به جان خودم! نمیدانم شما هم اینطوری می شوید یا نه. بعضی وقتها آدم دلش می خواهد که یکی را داشته باشد (بدون توضیحات کلیشه ای و اینکه همزبونش باشه و دلدارش و پیشش تنها نباشه و اینا) همسرش باشه! اصلا هم ربطی به ماه رمضون و محرم و عید و اینا نداره . من بعضی وقتها اینقدر دلم یه جوری میشه نمیدونم شما میگید قیلی ویلی یا هرچی. اما یه جور دلتنگی عجیب، یه تنهایی سنگین اونم درست وقتهایی که دور و برت رو هزارتا آدم جور واجور گرفتند! پریروز منم اینجوری شدم! آی دلها بسوزه! تنها هم بودم اساسی دست به دعا برداشتم و بلند بلند گفتم ای خدا چی می شد ما هم یکی رو داشتیم قربون صدقمون می رفت ما هم قربون صدقش میرفتیم! ماه رمضون شیطون و زنجیر می کنن دل آدم که آزاده! آقا من دلم گرفتههههههههههه اصلا یکی و میخوام فقط باهاش حرف بزنممممممممم. چشمتان روز بد نبیند رفقا! من که بیست سالی یه بارم اینجوری با صدای بلند دعا داد نمیزدم! ایندفعه زدم! و در همین حین از شانس بی شعور ما، مامانم از خونه مادربزرگه برگشت و در و باز کرد و گفت چشمم روشن! یه ترمه رفتی دانشگاه، هنوز هیچی نشده واسه من زن میخوای؟ تصور کنید قیافه ما رو که بیست سال زحمت کشیده بودیم به مامانه بفهمونیم که کا بچه مثبتیم! در همین حین که قلب مبارک افتاده بود توی جورابمون! و زبونمون هم چکه می کرد، نمیدونم از کجا این فکر افتاد تو سر خاک بر سرمون که ای بابا داشتم تمرین تئاتر میکردم واسه گروه تئاتر دانشگامون! شما هم چقدر سوء زن دارید ها! اصلا تا به حال دیدی من از این حرفهای غیر اخلاقی بزنم؟ ازدواج کجا بود مادر من؟! دهن من هنوز بوی اون شیر پاک شما رو میده که یکی درمیون با شیر خشک خوردم! خلاصه کنم اینکه آقا یه نمایشی چیزی سراغ ندارید ما بیایم یه سکانس الکی بازی کنیم، آخه مادرمون بد جوری گیر داده که من باید اجرای تو رو رو صحنه ببینم! هان؟ دارید؟ ندارید؟ نویسنده : وحید ثابت پور
این که می گویند درازدواج، تقدیر نقش اصلی را دارد واقدامات شما، تا قسمت نباشد، به جایی نخواهد رسید، کاملا درست است. مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟ { مریم به پسر موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید! *** { همکار مجرد آنی: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید… *** { مادرمریم: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم ندارد!!(این قسمت، واقعی است! *** کنار دریا: *** در یک میهمانی: *** پسر: امکان دارد افتخار دوستی با شما را داشته باشم؟ *** پسر:asl plz ! نویسنده : وحید ثابت پور
لیست کل یادداشت های این وبلاگ مادر |
شناسنامه v پارسی بلاگv پست الکترونیک v RSS v Atom v
![]() نویسندگان وبلاگ : نویدمحمدی[46] باعرض سلام خدمت شما کاربر عزیزبنده وحیدثابت پوروبه همراه دوست عزیزم نویدمحمدی برای بوجودآوردن فضایی دل نشین وادبی وسخنان تاثیرگذاری از بزرگان علم روانشناسی تصمیم به راه اندازی این وبلاگ گرفتیم وامیدواریم مطالبمون باعث آزرده خاطری کسی نشه شما هم میتونید بانظرات خودتون ما رو در این امرهمراهی کنید. تلفن:09394928137
| |||||||||||||||||
template designed by Rofouzeh |